تبليغاتX
تراوشات یک مغز خالی

تراوشات یک مغز خالی

اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست

انشای زمستانی :

آخرین ساعت عمر خود را چگونه میگذرانید؟))))

 

به نام خدا !

ما در آخرین ساعت عمر خود خیلی کارها دوست داریم انجام دهیم,ولی فقط یک ساعت وقت داریم

و قرار است به همراه حضرت عزرائیل به دیار باقی شتاب کنیم...

یادمان باشد در اولین دقایق ,به پدر و مادر عزیزمان تلفن کنیم و بگوییم که چقدر برایمان عزیز هستند و

مراتب عذر خواهی خود را به سمعشان برسانیم که در طی 19 سال زندگی در خانه پدری ,چقدر حرصشان دادیم

وچه وقتهایی که مطمئنا دلشان می خواسته ما را هم ردیف با دیوار اطاق کنند...

به برادر جان هم می گوئیم که او را بخشیده ایم که فایل نقاشی های 5 ساله ما را پاک کرد...

باید روبروی همسر جان بشینیم و اجازه دهیم به اندازه تمام سالهایی که قرار است ما را نبیند,

چهره مان را در حافظه اش جا بدهد تا اگر روزی به سرش زد جای خالی ما را پر کند ,تصویر صورتمان

به وضوح در مقابل چشمانش به نمایش در آید و عذاب وجدان به سراغش بیاید...

البته این را هم به او می گوئیم که چقدر دوستش داشتیم و خدا را بارها به خاطر داشتنش شکر کردیم,

ولی اصلا دلمان نمی خواهد پای هیچ جنس مونث دیگری به زندگی اش باز شود و می دانیم که تنهایی برایش بسیار بهتر است.

باید چند خطی هم در دفتر پسر کوچولویمان به یادگار بنویسیم تا وقتی بزرگ شد ,بفهمد چه مادر نازنینی داشته و

کسی قدرش را ندانسته,حسابی هم بوسش می کنیم تا طعم بوس هایش را با خود به ان دنیا ببریم.

اصولا ما همه دنیا را حرص داده ایم و چون فرصتی برای طلب بخش نیست,حسابمان را می گذاریم برای آن دنیا!

نکند یادمان برود که به خدا بگوییم هوای این بنده عجیب و غریب را داشته باشد و

اشتباهاتش را پای خالی بودن مغزش بگذارد و حداقل هفته ای یک بار اجازه ی ورود به بهشت را به

ما بدهد تا آب و هوایی تازه کنیم...

فعلا که فکر ما در پی فردا شب است که قرار است زیر نظر نکیر و منکر عزیز به سوالات زیادی جواب دهیم

و فکر می کنیم که در همان دقایق اول ,با زور و چوب و چماق به جهنم پرتاب خواهیم شد...

انگار 1 ساعت تمام شده است, چون کسی از پشت در ما را صدا می زند, ولی نمی دانیم چرا دلمان نمی خواهد برویم,

شاید به خاطر گریه های بی صدای همسر جان است, شاید تصور می کنیم پدر و مادر عزیزمان تحمل نبود ما را ندارند, یا شاید...

دستی دارد از پشت یقه ما را می گیرد... آهای! فاتحه یادتان نرود!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:40 توسط فاطمه| |

من دیشب خواب دیدم...پریشب هم خواب دیدم... من هر شب خواب میبینم...

مثل فروغ , خواب یک ستاره قرمز؟ نه!!!

یه رویای سبز بود و اینقدر شیرین که دلم خواست تا ابد بخوابم...

من خوابم رو...رویای شیرینم رو تو دلم قایم کردم تا کسی نبینه...تا وارد این دنیا نشه...مال من بمونه...

حالا اگه کسی به چشمهام نگاه کنه برق اون رو میبینه...پس من چشمهام رو به زمین می دوزم تا کسی رویام رو نبینه...

شاید یکی بر داره ببرش...بس که سبز بود...

امشب رویام رو از دلم بیرون میارم و میذارم کنار سرم...تا نصف شب اروم اروم وارد کله م بشه

و من بازم یک خواب سبز ببینم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:39 توسط فاطمه| |
 

برای باران بانو و مسافر کوچولوی شهریور که خیلی برام عزیزن:

 

ــــــــــ یه مردی خواب بود که دید در خونش در میزنن...رفت در رو باز کرد دید هیچ کس نیست...رفت خوابید... دوباره در زدن..در رو باز کرد دید یه درخت پشت دره...در رو بست رفت خوابید... دوباره در زدن ..در رو باز کرد دید یه قورباغه پشت دره.

 

ـــ یک توضیح مهم: این چند خط اولین داستان زندگی من بود که فی البداهه و شفاهی توی ماشین ساخته و گفته شد..در ۵ سالگی... همین...

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:43 توسط فاطمه| |

 (( مطرود ))

به سختی چشمهاش رو باز کرد,سعی کرد بدنش رو تکون بده,اما ساعتها نشستن گوشه ی دیوار,بدنش رو خشک کرده بود.

دستش رو به میله ی سرد تخت گرفت,سرما کمی از داغی بدنش رو کاهش داد.

نگاهی به اطراف کلبه ی کوچیک چوبی انداخت,شومینه در حسرت آتش می سوخت, فانوس خاموش شده بود و صندلی,

واژگون روی زمین , به سقف پوشالی خیره شده بود.

چند ساعت گذشته بود؟ نمی دونست, ساعتی نبود تا گذشت تلخ زمان رو نشونش بده.

آروم بلند شد,صدای زوزه باد لای در و دیوار می پیچید و پنجره ها رو به حرکت وا می داشت.

به طرف شومینه رفت و آخرین قطعه ی چوب های نم کشیده رو درون دل سیاهش جا داد,اما کبریتی برای روشن کردن آتش نبود.

زیر لب به شانس خود لعنت فرستاد و صندلی رو به حالت اول برگردوند و پشت میز کوچیک نشست. فانوس قدیمی, مظلومانه به او خیره شده بود.

تاریکی همه جا رو گرفته بود و سکوت, شعر تنهایی رو زمزمه می کرد.

افکار مزاحم دوباره مغزش رو پر کردند. چند هفته ی پیش بود؟ 4 یا 5 هفته؟ احساس می کرد قرن هاست به تنهایی این کلبه چوبی پناه آورده.

صدای پدر هنوز مثل ناقوس مرگ ,در گوشش زنگ میزد,صدایی که تا آخرین لحظه ی عمر,ثانیه ای تنهاش نمی ذاشت.

نه... نباید ... سرش رو با شدت تکون داد, نمی خواست چیزی بشنوه, اما صدا با سماجت به افکارش راه پیدا کرد,

" تو برای من مردی......" .... نه , نباید فکر می کرد...... " برای همیشه از جلوی چشمم دور شو...."..... چرا دست از سرش بر نمی داشتن؟!

کجای این زمین خاکی باید آرامش رو جستجو می کرد؟ می دانست که تنها , آغوش سرد زمین پناه جسم و روح خسته اش خواهد بود.

احساس عجیبی داشت, سایه ی سنگینی کلبه رو پوشانده بود, صدای جغدی بر بلندای کاج پیر, لرزه بر اندام نحیفش انداخت,

همیشه از این صدا می ترسید, اما امشب ..... امید داشت که اتفاقی بیفته,انگشتانش رو در هم گره کرد, نگاه بی روحش به در خیره مونده بود..

می دونست که می آد, وجودش رو احساس می کرد,صدای پای فرشته ی نجاتش از قعر این تاریکی, باد دوباره زوزه کشید.

چشمهاش رو بست و سرش رو روی میز گذاشت....آغوشی گرم ,وجودش رو در بر گرفت, آرومِ آروم,آسمون پناه روح بی پناهش شد و زمین سرد,

گور جسم یخ زده اش!

جغدی در بالای درختی کاج دوباره هوهو کرد!

پایان 1384/8/26  ((  این رو هم ابان ۸۴ نوشتم... ))

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:51 توسط فاطمه| |