تراوشات یک مغز خالی
اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست
همیشه به همه می گفتم ,هیچوقت چیزی رو به زور از خدا نخواهید, ولی خودم خواستم,شاید هم تقصیر قانون جذب یا همون کائنات بود که اون خواسته رو مستقیما وارد زندگی من کرد, اما به بهای گرفتن خود زندگی سر یه دو راهی وایستادم و هر لحظه نگاهم به یه طرف میچرخه,یک راه پشت سرم هست و راه دوم روبه روم تصمیم سختیه,هر رراه رو انتخاب کنم ممکنه هزاران اتفاق بیفته,اینم یکی از خاصیت های همیشگی زندگی من بوده: می دونم که ته مغزم یه چیزی هست که میگه: فاطمه,تو که میدونی می خوای چه کار کنی,پس چرا بازم سعی می کنی بهانه بیاری و نشون بدی داری فکر میکنی؟ به این کار میگن دروغ گفتن به خود... ****************************** حدود 8 ساعت بعد اگر و مگر های منفی تمام ذهنم رو پر کردن,متاسفانه کسی هم نیست که بخوام ازش راهنمایی بگیرم, یعنی اصلا طوری نیست که بخوام به کسی بگم و کمک بگیرم,فقط و فقط از تمام دوستهای نازنینم میخوام که برام دعا کنید,از خدا بخواهید... نمی دونم...به زبون خودتون دعا کنید... پ.ن 1 : پ.ن 2: زندگی داره سخت ترین امتحانش رو از من میگیره,امیدوارم رد نشم!!! پ.ن 3: من خیلی خیلی از زندگیم راضی ام, همسری دارم که در بدترین شرایط روحی در کنارم بوده و نذاشته احساس تنهایی کنم, قدر عزیزانتون رو بدونید,یه همسر خوب ,فرشته ای از طرف خداست,برای آرامش و احساس خوب داشتن توی این دنیا! پ.ن 4 : ممنون که سوال نمی کنید چی شده یا چی قراره بشه,چون فکر نمیکنم جوابی داشته باشه! . ممنون که برام دعا می کنید!


