تراوشات یک مغز خالی
اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست
سلام... بحث این هفته: بدشانسی چیست؟ بد شانس کیست؟ ــــ از اونجایی که من خیلی به این موضوع علاقه دارم خوشم اومده چند کلمه ای در موردش حرف بزنم... : بدشانسی همه جا دنبال ادم میاد...مثلا این که زمانی که خیلی بچه بودی ؛ سه تا خواهر و برادر عزیز دیگه ات مبتلا به مریضی ابله مرغون شده باشن و تو با این که همیشه کنارشون بودی سالم بمونی... اما بعد از گذشت چیزی حدود ۱۶ سال ؛ وقتی برات مهمون میاد و با خیال راحت یه روز دختر جوون مهمون گرامی رو برای خرید به بازار میبری و توی راه با خنده میپرسی : فلانی جان چرا برای جوشهای صورتت دکتر نمیری؟!!! اونم با یه خنده قشنگ تر جواب میده : اینا که جوش نیست ، ابله مرغون گرفتم!!!!!!!!!!!!!! اون وقته که دلت میخواد پسر کوچولوت رو قایم کنی تا نزدیک این مهمون عزیز نره... ۲ هفته میگذره و خیالت راحت میشه که شکر خدا خبری از مریضی نیست... و این زمان مصادف میشه با شروع نمایشگاه کتاب تهران ، با کلی اشتیاق برنامه ریزی میکنی که بری تهران که نمایشگاه رو ببینی هم سری به دوستهای وبلاگی تهرانی بزنی... اما از اونجایی که بدشانسی دنبالته، ۲ روز قبلش میبینی اقا پسر گلت ابله مرغون گرفته اونم از نوع حاد............................................! از این بگذریم میرسیم به بحث همیشه شیرین ورزش و خوش اندامی البته موضوع به همین جا ختم نمیشه... پس دنبال کنید ماجراهای من و بدشانسی هام : چون مجلس عروسی خواهر جان از اهمیت فوق العادهای برخورداره ، و من دلم میخواست از نظر پوشش تک باشم، فکر بکری کردم که لباس هندی یا همون ساری بخرم... در همین راستا تمام شهر شیراز رو زیر ورو کردم تا شاید چیزی پیدا کنم ، و تنها جوابی که شنیدم این بود:(( دیر اومدید خانم...تا پارسال بازار وکیل زیاد داشت ولی دیگه نیست... )) البته فکر نکنید من از رو رفتم !!! زنگ زدم به یه اشنای عزیز در بندر عباس تا شاید برام پیدا کنه... اونم بعد از چند روز گفت: (( شرمنده فاطمه جون ، مغازه هه جمع کرده !!!!!!!!)) یعنی من بی خیال شدم؟ اصلا امکان نداشت، با کمال پررویی با خاله همسر جان در کویت تماس گرفتم که اگر امکان داره از اونجا برام بخرن... ( مطمئنا میدونید که کویت هندی و کلا شرق اسیایی زیاد داره... ) و از اونجایی که کارگر اونها هندی بود کارم راحت میشد، ولی جواب اومد که عزیزم فلانی برای دیدین خانواده اش رفته و تا ۴ ماه دیگه نمیاد تموم شد؟ نخیر بازم هست: از همون شهر عزیز و دوست داشتنی!!!!بندر عباس خبر میرسه که فلانی ها اومدن شیراز و به احتمال ۱۰۰٪ میان خونتون( یعنی سنگر بگیرید) و ما با کمال ارامش تلفن خونه رو از برق میکشیم و به مهمونهای خوش خیال میخندیم... عصر روز چهارم که جمعه هم باشه ، در خونه زنگ میزنن و با خوشبختی کامل میبینی مهمونها پشت در وایستادن و میگن: هر چی زنگ زدیم جواب ندادید برای همین اومدیم!!!!!!!! و بعد از کلی نشستن میبینی ساعت ۱۰ شب شده و نمیشه مهمون بدون شام بره!! برای همین تمام پیتزاها و سالاد ماکارونی و ناگت های مرغی که برای یه هفته نبودنت برای همسر جان و برادر عزیزش اماده گذاشته بودی رو میاری برای مهمونها و اونها هم کلی خوششون میاد هر چی بود این هم گذشت و همراه مادر شوهری و مهدی کوچولو میری مسافرت ...یعنی همون شهر خوش اب و هوا و قشنگ!! بندر عباس... و یادت میره لب تاپ رو ببری که از دنیای مجازی عقب نمونی!! روز دوم مسافرت یه دفعه میبینی گوشیت کار نمیکنه، در واقع سیم کارتش از کار افتاده...با شماره خودت تماس میگیری و با کمال تعجب میبینی یه اقای محترم جواب میده!! بعد از کلی پرس و جو میفهمی که مخابرات شیراز اشتباهی سیم کارت تو رو سوزونده توی همون روزها تصمیم میگیرید شب که هوا بهتره با اقا کوچولو برید خرید... ولی هنوز ۵ دقیقه بیشتر از قدم گذاشتن به مجمتع تجاری نمیگذره که قیافه گل پسر به شدت تو هم میره و در دنباله صداهایی و ................ و بالاخره میرسیم به مورد اخر که از همه بیشتر حرص من رو در پی داشت... بعد از ۲ سال انتظار ، خونه عزیز و قشنگت ساخته میشه و اماده تحویل،اما درست در همون ماه تحویل خونه، همسر جان باید منتقل بشن به یه شهر دیگه!!!!!!!!! از امروز باید رسما اسمم رو عوض کنم... اگه پیشنهادی دارید صمیمانه میپذیرم... بدشانسی تمام مواردی بود که گفتم که اونم در طی ۳ماه همین امسال اتفاق افتادن و من همون بدشانس هستم... از اشنایی با شما خیلی خوشبختم... ( دوستهای گلم یکشنبه میرم مشهد...هر کی سوغاتی میخواد دستش رو ببره بالا... ) ![]()
، بعد از کلی این ور و اون ور گشتن، یه باشگاه بدنسازی خوب با امکانات عالی پیدا میکنی و با کلی امید ثبت نام میکنی... اما بازم روز قبل اقای بدشانسی در خونتون در میزنه و میگه : زکی، فکر کردی میتونی از گیر مریضی فرار کنی؟ بالاخره تو رو هم گیر انداختم، و در طی ۲ روز بعدی متوجه میشی صورتت و بدنت به هر چیزی شبیه شده جز صورت ادمیزاد
و مجبور میشی ۳ هفته از خون بیرون نری تا با یه موجود فضایی اشتباه نگیرنت!!!!
..... و اینطوری بود که فاطمه از رو رفت و به یه لباس معمولی بسنده کرد...![]()
..و این یعنی ۸ روز بیخیبری از همه...اونم تو روزهای انتخا بات...
و مجبور میشید با سرعت هر چی بیشتر خودتون رو به خونه برسونید چون فسقلی خیلی از این موضوع بدش میاد.

