تبليغاتX
تراوشات یک مغز خالی

تراوشات یک مغز خالی

اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست

 

 
فرشته آسمونی من
 
 ۱ سال گذشت... ۳۶۵ روز که تو نازنین کنارم هستی و چقدر حضورت شیرین و ارام بخش بوده...
اخه کوچولوی من! بالهای ظریف و قشنگت رو کجا گذاشتی؟ مگه تو این دنیا پر پرواز نمیخوای؟ مگه نمیخوای اوج بگیری؟
نازنینم...
چطور خدا رو برای داشتن تو عروسک شکر کنم؟
 
اخ که اولین دفعه که دیدمت چقدر خنده دار بودی...یه وجود تپلی و خواب...چقدر شب اول از گرما جیغ زدی و هیچ کس نفهمید تو فسقلی گرمته که نمیخوابی و یه بیمارستان رو رو سرت گذاشتی...
از همون اولین روزها نشون دادی که الحق لجبازی کردنت به مامان و بابات رفته و حسابی حرص همه رو در اوردی...اخه تو بچه ۴ روزه چی میفهمیدی؟
حالا تمام اون روزها گذشته...الان با این که نمیتونی راه بری فقط کم مونده از دیوار بالا بری...چقدر حرکاتت شیرین و خنده داره... لجبازی هات... از ۲۴ ساعت ۲۰ ساعت بیدار بودنت..و خیلی چیزهای دیگه...
پسر خوشگلم:
همیشه بهترین باش...برای خودت و فکر خودت... بدون که برای ما هم بهترین هستی...
وجودت ارزش زیادی برای من داره... بهم امید دادی برای ادامه... خندیدی و من با خنده شیرینت غمم رو فرامش کردم...همیشه بخند و نذار هیچ موجودی ذره ای خاطرت رو مکدر کنه... محم باش و قوی...درست مثل پدرت...
دوستت داریم پسر مامان و بابا.....

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:7 توسط فاطمه| |