<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تراوشات یک مغز خالی</title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/</link>
<description>اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 14:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام دوستهای نازنین....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه هفته ست میخوام بیام و بنویسم ولی نمیشه...اخه گل پسرم اومده&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/cancan.gif&quot; width=86 height=47&gt;&lt;/A&gt; و به کامپیوتر به چشم هوو نگاه میکنه.... حالا که من اینجام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب داشتم فکر میکردم...موضوع این دفعه همه همین فکر کردنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا من بیشتر اوقات زندگیم رو در حال انجام این امر خطیرم...به جرئت میتونم بگم تمام لحظه های من با فکر کردن میگذره...البته همه این کار رو میکنن و همیشه تو ذهنشون مشغولیاتی دارن ولی خب من احتملا چند درجه بیشترم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسانی که من رو از نزدیک میشناسن که کاملا این موضوع براشون روشن و واضحه...مخصوصا در زمان مجردی...تقریبا اکثر اوقات من روی تختم و به حالت دراز کش یا نیمه نشسته میگذشت اونم به فکرکردن... و خب همه تصور میکردن من دارم چرت میزنم یا مشغول خیالبافی ام ...ولی اینطور نبود...من داشتم فکر میکردم...البته خیال بافی هم گاهی قاطی ماجرا میشد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم که خیلی زیاد میشد این افکار ارزشمند باید مکتوب میشدن تا بعدا بیام دوباره بخونم و یادم بیاد فلان روز به چی فکر میکردم و نتیجه این کار داشتن مقادیر زیادی دفتر هست که برای همه به صورت دفترهای مرموزی در اومده بود ولی در واقع اونها فقط افکار نوشته شده ی من بودن.... خلاصه زمان گذشت و من مزدوج شدم و از تخت محبوبم جدا شدم...آخه نمیدونید چه لذت عمیقی داشت روی تخت به بالشتت تکیه بدی و آهنگ مورد علاقه ات رو گوش بدی و از پنجره هم اسمون دیده بشه و در اخر هم یه نوشیدنی با کلی دفتر و کتاب کنارت پخش و پلا  باشه....آه ه ه کجایی جوونی که یادت بخیر&lt;A href=&quot;http://zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/kaffeetrinker_2.gif&quot; width=29 height=21&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه گفتم من مزدوج شدم و این خصیصه فکر کردن دست از سر من برنداشت ...البته نوعش عوض شد...دیگه امکام این که ساعتها دراز بکشم و به در و دیوار نگاه کنم نبود.. و همچنان دفتر بازی خودم رو حفظ کردم البته با دفتری جدید...ولی بازم مجبور به ترک این هم شدم و به وبلاگ پناه اوردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا با اسم و رسم خودم نوشتم...به همه اعتماد کردم و تازه میخواستم روی دیگه ای از شخصیت خودم رو نشون بدم...میخواستم راحت تر باشم و ازادانه حرفهام رو بزنم... همونطور که میدونید همسرم هم اینجا رو میخونه...من چیز پنهانی از علی ندارم که نخوام بخونه...ولی امان از ادمهای فضول...  کسی که تا دیروز نمیدونست اینترنت چیه و وبلاگه چه صیغه ای.... سر از وبلاگ من دراورده و من هر چی به مغز هر چند ناقصم فشار میارم نمیفهمم چطور ممکنه به اینجا رسیده باشه... خلاصه مطلب همه میدونید چی میشه دیگه...احساس امنیت و راحتی برای همیشه میره...وبلاگم رو عوض نمیکنم چون خیلی دوستش دارم... خیلی از اعضای فامیل و اشناها و غیره ادرس اینجا رو دارن و هر چند خاموش میخونن ...من با همه راحتم الا این یه نفر که دریچه ای هست برای دیگران...مرکز مخابره نوشته ها  و افکار  من برای دیگرانی که نباید بدونند....نمیدونم ...خودم رو میزنم به در بیخیالی مثل همیشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب روضه خوندن و آه و ناله بسه... اینقدر اینجا رو بخون و برو برای بقیه تعریف کن تا خسته بشی &lt;A href=&quot;http://zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/47b20s0.gif&quot; width=35 height=32&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                     ***********************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ..خطهای بالا رو ۵ روز پیش نوشتم ولی اصلا فرصت نکردم بیام ادامه بدم...الان هم که دوباره نوشتم اینترنت محترم خیلی قشنگ و حساب شده حالم رو گرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ همتون رو هرروز میخونم..از حال تک تک شما باخبرم ولی واقعا نمیتونم کامنت بذارم... مهدی به محض این که میبینه من پشت کامپیوترم با سرعت خودش رو میرسونه تا یه خرابکاری بکنه !!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا به معرفت  دوستهای مجازی...اینقدر براتون ارزش دارم که در نبودم نگران حالم بشید و سراغم رو بگیرید...این برای منی که تو این شهر تنهام و کسی رو ندارم خیلی باارزشه...دلم واقعا به داشتن شما خوشه...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب !!! انگار حرفهام یادم رفت... اها تا فراموش نکردم... &lt;A href=&quot;http://www.baranbanoo.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;باران بانو&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; گلم : تولدت با چند روز تاخیر مبارک...خانومی فکر نکنی فراموش کردم... هم موبایلم قطع بود هم نت نداشتم اون روزها....شرمنده ام گلم  ...تولدت مبارک &lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/cancan.gif&quot; width=86 height=47&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/cancan.gif&quot; width=86 height=47&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/cancan.gif&quot; width=86 height=47&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مهمتر از همه...چند روز دیگه هم تولد خواهر نازنینم &lt;A href=&quot;http://www.bazbaran61.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;قطره بارون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  هست... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیز دلم تولد تو هم بینهایت مبارک&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/choir.gif&quot; width=64 height=60&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/choir.gif&quot; width=64 height=60&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/choir.gif&quot; width=64 height=60&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم هست&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/2uge4p4.gif&quot; width=63 height=31&gt;&lt;/A&gt;  خواهر زاده ی خوشگلم که چند روز دیگه ۳ ساله میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دی ماهی زیاده ...برادر همسر جان و کلی دوست و اشنا این ماه تولدشونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال حرفهای من که پرید...امیدوارم دفعه دیگه خیلی زودتر بیام...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی دیگه...شبتون خوش همگی...&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/bighug.gif&quot; width=150 height=53&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/02/bighug.gif&quot; width=150 height=53&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز دوباره اومدم اینجا رو یه اب و جاروی اساسی کردم و  انشاا... قراره دوباره روبراه بشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنید به یه زمان طولانی نیاز داشتم تا فکرم رو یه استراحتی بدم و با یه روحیه تازه ادامه بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه حوصله خوندن دارید میگم این مدت چه کارهایی کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه بگم که گل پسر نازنینم دوباره همراه مامان بزرگش رفته کویت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; . حتما همه تعجب میکنید و احتمالا مثل خیلی ها سرزنش که چرا اجازه دادی بره...باید بگم شدیدا به این تنهایی و ریکاوری نیاز داشتم..نه این که خدای نکرده مهدی مزاحم من باشه...من باید یه مدت تنها میموندم تا دوباره خودم رو پیدا میکردم...وقتهایی رو در سکوت این خونه میگذروندم و میفهمیدم خیلی چیزها اون طوری که به نظر میان نیستن و زندگی کوتاه تر از این حرفهاست...و خلاصه این که ۱ ماه تنهایی واقعا برای من اثر بخش بود و حالا دوباره شدم یه همسر و یه مامان شاد  و پر انرژی مثل قبل...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهم ترین و بهترین کاری که در طی این مدت انجام دادم رفتن به تهران بود که فقط میتونم بگم ۱۰ روز رو فوق العاده گذروندم... خواهر عزیزم رو حسابی به زحمت انداختم و شرمنده خودش و همسر خوبش شدم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا یه تهران گردی کامل هم انجام دادم.... که این یکی هم بخاطر لطف و مهربونی&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://dreamsandreality.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;دختر خاله&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; ی نازنینم بود... و به جرئت میتونم بگم بهترین روز این سفر ؛ روزی بود که صبح اول رفتیم بازار قدیمی تجریش...همیشه دلم میخواست این بازار بزرگ رو که توی اکثر داستانها ازش یاد شده رو ببینم...نماز ظهر رو توی امام زاده صالح خوندیم و جای همتون خالی دلی از عزای&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/1k9foo4bbjpcb9xm99lh.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;آش رشته&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; های بازار در آودیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از کلی گشت زدن به این نتیجه رسیدیم که برای اولین بار  یه رستوران قدیمی تو بازار رو هم تجربه کنیم.... خیلی خوب بود.. همه جور تیپ و قیافه اونجا بودن و جالبترینش میز رو بروی ما بود که ۶ تا خانوم نسبتا مسن نشسته بودن ..همه هم با کفش اسپرت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تجربه خیلی جالبی بود...یه کافه قدیمی با صدای قلیون و عکس درویش روی دیوار و تخت سنتی و خلاصه جایی بود جالبناک برای آدمی مثل من  و دختر خاله ام که اولین بارمون بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه فکر کردید ما بعد از خوردن این همه چیز از رو رفتیم  که بریم خونه سخت اشتباه کردید...دوباره سوار ماشین شدیم و پیش به سوی کجا؟ ............استخر!!!!!!  البته تقریبا یه ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم و کلی از غذاهامون هضم شده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;   ولی با خوش شانسی تمام دیدیم استخرش فقط مردونست!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی ما پررو تر از این حرفها بودیم و رفتیم یه استخر دیگه...و همه جا رو با قدوممون مزین کردیم...از جمله سونای خشک و بخار که من حداکثر زمان استفاده ام ۲ دقیقه بود... و از همه دیدنی تر پریدن من تو حوضچه اب سرد یا بهتر آب یخ بود که با یه جیغ بنفش همراه شد که کل خانمهای محترم موجود اونجا با یه نگاه عاقل اندر سفیه وراندازم کردن و سری از روی تاسف تکون دادن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره ما تصمیم گرفتیم برگردیم خونه!!!!! ولی قبلش گفتیم نمیشه که از استخر برگردی و هیچی نخوری!!!! و نتیجه این فکر خریدن ۴ پرس مرغ سوخاری و استریپس شد...البته تنهایی که نخوردیم...خاله جان و شوهر خاله جان هم بودن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;...بله دیگه... بالاخره یه روز که هزار روز نمیشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز خیلی خوب دیگه هم داشتم که زحمت اون گردن خواهر نازم و همسرش بود.. رفتیم دیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/1iedhuediucieftuxbjs.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;جاده چالوس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/e8ybcx6q8eqt34o91jlg.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  و &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/odzux6aukj4h8g8wi5.jpg&quot; target=_blank&gt;1&lt;/A&gt;و &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/bvwabin7wwa0olua5js.jpg&quot; target=_blank&gt;2&lt;/A&gt; ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیفیت عکسها خوب نیست چون هم با موبایل گرفته شده هم این که اون موقع فکر وبلاگ نبودم و برای یادگاری خودم همینطوری گرفتم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم ۲ تا عکس از بازار تره بار تجریش&lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/6p3rdd9lahogr2quaew6.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;1&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/98toly14gituhb9byhyf.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;2&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یه خبر مهم دیگه.... دیدار من با بهترین و عزیز ترین دوست وبلاگی که تا به حال داشتم....میتونید حدس بزنید کی؟    معلومه دیگه  &lt;A href=&quot;http://baghche87.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;دینا خانومی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  نازنین... که هر چی از از این قرار بگم کمه... یه دوست بینهایت صمیمی و مهربون و یک رنگ... خیلییییییییی شبیه به تمام تصورات من... و البته خیلی زیاد دوست داشتنی... حرف زدیم و حرف زدیم و خندیدیم و لذت بردم...واقعا اون لحظه ها برام شیرین و به یاد موندنی بود.... ممنون دینای نازنین ...هم برای گل قشنگی که برام آوردی هم برای بودنت و هم برای تما م اون دقایقی من  با پرچونگی حرف زدم و تو گوش کردی و قضاوت نکردی...خیلی زیاد این حرکتت برام ارزشمند بود... به تو میگن یه دوست واقعی.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در آخر ...یه روز هم به دیدن دوستهای گلم تو سایت &lt;A href=&quot;http://www.98ia.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;کتابخانه مجازی نود و هشتیا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; گذشت...یه سایت خوب برای خوندن کلی کتاب...بحث کردن در مورد هر موضوعی از فیلم و کتاب و هنر بگیرید تا الی آخر...و مهمتر از همه داشتن دوستهای خوب و واقعی...یه سر بزنید پشیمون نمیشید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من رو میتونید تو این &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/zqxss4pn9mxtkayz3w4y.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;عکس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  پیدا کنید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;  بقیه بچه ها هم پشت صحنه هستن چون داشتیم میرفتیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیگه اینم از این مدت که نبودم... از مهدی هم عکس جدید ندارم...این مال ۱ هفته قبل از رفتنشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/zx7zgoei4iamhmem94u.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;مهدی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و اینم &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/310ba8xw4rroik2z9l80.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;صدرا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  خواهر زاده ناز من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم مثل قبل اینجا باشم و همراه وبلاگهای قشنگتون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دزیره عزیز شرمنده محبتت هستم... ممنون که همیشه به یادم هستی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود انشای ما....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 17:29:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هستم...زنده ام شکر خدا ... ولی هیچ حرفی واسه گفتن ندارم... شاید هم سکوت بهترین حرفهاست واسه کسایی که میفهمن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط برای خالی نبودن عریضه اومدم.... وبلاگ همتون رو هم میخونم ... دستم نمیره کامنت بذارم،شرمنده ام.... یکساگی وبلاگم هم گذشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ناگهان چقدر زود دیر میشود.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:05:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;زنده این گونه به غم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خفته ام در تابوت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;حرفها دارم در دل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;میگزم لب به سکوت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 14:10:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; MARGIN: auto; WIDTH: 460px&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px&quot; name=acrobat_cube align=middle src=http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf width=460 height=350 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2027/12629814/flicks/1/7529310&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; WIDTH: 460px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;cID=924&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/pflicks/pt.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;cID=925&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;MARGIN-LEFT: 5px&quot; src=&quot;http://pics.picturetrail.com/static/images/pt2.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرشته آسمونی من &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; ۱ سال گذشت... ۳۶۵ روز که تو نازنین کنارم هستی و چقدر حضورت شیرین و ارام بخش بوده... &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اخه کوچولوی من! بالهای ظریف و قشنگت رو کجا گذاشتی؟ مگه تو این دنیا پر پرواز نمیخوای؟ مگه نمیخوای اوج بگیری؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;نازنینم...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;چطور خدا رو برای داشتن تو عروسک شکر کنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اخ که اولین دفعه که دیدمت چقدر خنده دار بودی...یه وجود تپلی و خواب...چقدر شب اول از گرما جیغ زدی و هیچ کس نفهمید تو فسقلی گرمته که نمیخوابی و یه بیمارستان رو رو سرت گذاشتی... &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;از همون اولین روزها نشون دادی که الحق لجبازی کردنت به مامان و بابات رفته و حسابی حرص همه رو در اوردی...اخه تو بچه ۴ روزه چی میفهمیدی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا تمام اون روزها گذشته...الان با این که نمیتونی راه بری فقط کم مونده از دیوار بالا بری...چقدر حرکاتت شیرین و خنده داره... لجبازی هات... از ۲۴ ساعت ۲۰ ساعت بیدار بودنت..و خیلی چیزهای دیگه...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر خوشگلم:&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;همیشه بهترین باش...برای خودت و فکر خودت... بدون که برای ما هم بهترین هستی...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;وجودت ارزش زیادی برای من داره... بهم امید دادی برای ادامه... خندیدی و من با خنده شیرینت غمم رو فرامش کردم...همیشه بخند و نذار هیچ موجودی ذره ای خاطرت رو مکدر کنه... محم باش و قوی...درست مثل پدرت...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستت داریم پسر مامان و بابا.....&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; MARGIN: auto; WIDTH: 460px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px&quot; name=acrobat_cube align=middle src=http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf width=460 height=350 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2027/12629814/flicks/1/7530154&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; WIDTH: 460px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;cID=924&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/pflicks/pt.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;cID=925&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;MARGIN-LEFT: 5px&quot; src=&quot;http://pics.picturetrail.com/static/images/pt2.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;DIV style=&quot;VISIBILITY: visible; WIDTH: 250px&quot;&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 335px&quot; align=middle src=http://pics.picturetrail.com/static/swf/sviewer.swf width=250 height=335 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot; FlashVars=&quot;ql=2&amp;src1=http://pic80.picturetrail.com/VOL2027/12629814/blings/2/1340613&quot; wmode=&quot;transparent&quot; bgcolor=&quot;#000000&quot; allowScriptAccess=&quot;sameDomain&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; 
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 0px; TEXT-ALIGN: right; whitespace: no-wrap&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=http%3A%2F%2Fwww.picturetrail.com%2Fbling%2Ffaves&amp;cID=978&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pics.picturetrail.com/res/bling/get_bling_button.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 13:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;میدونم خیلی تاخیر داشتم، بذارید به حساب گرفتاری زیاد و بی حوصلگی بیشتر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۲ هفته مسافرت بودم که به سرعت تموم شد و فقط خاطراتش برام موند، و فهمیدم که منم میتونم خیلی زیاد عصبانی بشم تا حدی که ... نمیدونم...فقط خیلی عصبانیت شدید جالبه. و باز هم فهمیدم که میتونم بدجنس باشم.. یعنی اون رگ شیطانی تو وجود منم هست،اونم از نوع خوبش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;           ***************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو زندگی هر کس لذت هایی هست ،کارهایی که با انجام اونها روحشون ارضا میشه و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به معنی واقعی کلمه کیف میکنن.. برای من این کار خیلی ساده ست.. کتاب خوندن.. لذتی که موقع خوندن یه رمان خوب میبرم با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست..میرم به دنیای دیگه...کنار شخصیت ها ..مکان ها و تمام اون احساسات رو حس میکنم و جزیی از وجودم میشن.. از وقتی یادم میاد کتاب خوندن رو دوست داشتم، اولین های زندگیم هم تا جایی که یادم میاد: * سلیمون ، حسنی و علی کوچولو گم شده * بودن... قبل از رفتن به مدرسه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بزرگتر که شدم کتابهام هم شکلشون عوض شد..حجمشون زیاد شد و لذت منم بیشتر و بیشتر... دوران راهنمایی اول ژول ورن رو کشف کردم، بعد الفرد هیچکاک و در اخر (( آگاتا کریستی )) و چه احساس خوبی داشتم موقع خوندن رمانهای جنایی... بازم بزرگتر شدم کتابهام هم شکلشون عوض شد...  کریستین بوبن ..نویسنده مورد علاقه من در اوایل دبیرستان...ولی هنوز روح تشنه من کتابهای بیشتری میخواست... و اون موقع بود که الکساندر دوما ( پدر ) رو کشف کردم و نمیتونم احساسی که موقع خوندن کتابهاش داشتم رو بگم..فقط میشه گفت با کتابهاش و شخصیت ها زندگی کردم..عاشق شدم و در آخر که شخصیت اول کتابهاش و محبوب داستان می مرد ،گریه کردم و تا مدتها بهش فکر کردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سیدنی شلدون... نویسنده ای که هنوز کتابی به زیبای کتابهای اون نخوندم... و بازهم عمیقا لذت بردم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ربکا ، جین ایر،بلندیهای بادگیر، دزیره، رابین هود، سینوهه ،  کلئوپاترا ،دنیای صوفی و کلی کتاب دیگه دنیای من رو تشکیل میدادن... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;الان باز بعد از چند سال برباد رفته رو خوندم،۱۴۰۰ صفحه کتاب در طی ۴روز...یه جور حس عجیب برای فکر نکردن به دنیای واقعی... همیشه برای فرار از واقعیت به دنیای کتاب پناه بردم و چه میزبان خوبی بوده ... مدتها پیش تنها ارزوم داشتن یه اطاق کوچیک با کلی کتاب و اهنگهای مورد علاقه ام بود... بخونم و بخونم و غرق بشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیشب بعد از تموم شدن کتاب گریه کردم... دلم برای اسکارلت سوخت..برای رت باتلر افسوس خوردم و جای جای کتاب همراه شخصیت ها رفتم...ترس و تنهایی و جشن و عشق و همه و همه رو حس کردم ... برای مردن ملانی بغض کردم، دلم میخواست شونه های اسکارلت رو بگیرم و محکم تکون بدم تا چشمهاش رو باز کنه و عشق واقعی رو ببینه... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدتهاست از اینترنت کتاب دانلو میکنم و میخونم...خیلی به صرفه تر از خرید کتابه، ولی این که روی تختت دراز بکشی و صفحات کتاب رو ورق بزنی یه چیز دیگه ست..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;الان هم میخوام برم سراغ * اسکارلت* که دنباله* برباد رفته* ست و باز برم به دنیای اونها... برای ساعتها تو این دنیا نباشم و لذت ببرم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن ۱: مامان خوبم ، اگه تو برام اولین کتابها رو نمیخریدی و من رو تشویق یه خوندن نمیکردی ،الان من این همه احساسات خوب نداشتم... ازت ممنونم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن ۲: علی خوبم ، بی نهایت متشکرم که اجازه میدی ساعتها تو دنیای خودم باشم و نبود کوچولوی قشنگم رو کمتر حس کنم... جبران میکنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن ۳: دوستهای خوبم... از الان همه تون رو دعوت میکنم به یه جشن تولد وبلاگی،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱۴ شهریور ،تولد ۱ سالگی آسمونی من...به صرف کلی کلمات و جملات ناب و به یاد موندنی...منتظرتونم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 14:42:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;بحث این هفته: بدشانسی چیست؟ بد شانس کیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــــ از اونجایی که من خیلی به این موضوع علاقه دارم خوشم اومده چند کلمه ای در موردش حرف بزنم... :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدشانسی همه جا دنبال ادم میاد...مثلا این که زمانی که خیلی بچه بودی ؛ سه تا خواهر و برادر عزیز دیگه ات مبتلا به مریضی ابله مرغون شده باشن و تو با این که همیشه کنارشون بودی سالم بمونی... اما بعد از گذشت چیزی حدود ۱۶ سال ؛ وقتی برات مهمون میاد و با خیال راحت یه روز دختر جوون مهمون گرامی رو برای خرید به بازار میبری و توی راه با خنده میپرسی : فلانی جان چرا برای جوشهای صورتت دکتر نمیری؟!!! اونم با یه خنده قشنگ تر جواب میده : اینا که جوش نیست ، ابله مرغون گرفتم!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون وقته که دلت میخواد پسر کوچولوت رو قایم کنی تا نزدیک این مهمون عزیز نره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ هفته میگذره و خیالت راحت میشه که شکر خدا خبری از مریضی نیست... و این زمان مصادف میشه با شروع نمایشگاه کتاب تهران ، با کلی اشتیاق برنامه ریزی میکنی که بری تهران که نمایشگاه رو ببینی هم سری به دوستهای وبلاگی تهرانی بزنی... اما از اونجایی که بدشانسی دنبالته، ۲ روز قبلش میبینی اقا پسر گلت ابله مرغون گرفته اونم از نوع حاد............................................!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این بگذریم میرسیم به بحث همیشه شیرین ورزش و خوش اندامی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;، بعد از کلی این ور و اون ور گشتن، یه باشگاه بدنسازی خوب با امکانات عالی  پیدا میکنی و با کلی امید ثبت نام میکنی... اما بازم روز قبل اقای بدشانسی در خونتون در میزنه و میگه : زکی، فکر کردی میتونی از گیر مریضی فرار کنی؟ بالاخره تو رو هم گیر انداختم، و در طی ۲ روز بعدی متوجه میشی صورتت و بدنت به هر چیزی شبیه شده جز صورت ادمیزاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;و مجبور میشی ۳ هفته از خون بیرون نری تا با یه موجود فضایی اشتباه نگیرنت!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته موضوع به همین جا ختم نمیشه... پس دنبال کنید ماجراهای من و بدشانسی هام :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون مجلس عروسی خواهر جان از اهمیت فوق العادهای برخورداره ، و من دلم میخواست از نظر پوشش تک باشم، فکر بکری کردم که لباس هندی یا همون ساری بخرم... در همین راستا تمام شهر شیراز رو زیر ورو کردم تا شاید چیزی پیدا کنم ، و تنها جوابی که شنیدم این بود:(( دیر اومدید خانم...تا پارسال بازار وکیل زیاد داشت ولی دیگه نیست... )) البته فکر نکنید من از رو رفتم !!! زنگ زدم به یه اشنای عزیز در بندر عباس تا  شاید برام پیدا کنه... اونم بعد از چند روز گفت: (( شرمنده فاطمه جون ، مغازه هه جمع کرده !!!!!!!!)) یعنی من بی خیال شدم؟ اصلا امکان نداشت،  با کمال پررویی با خاله همسر جان در کویت تماس گرفتم که اگر امکان داره از اونجا برام بخرن... ( مطمئنا میدونید که کویت هندی و کلا شرق اسیایی زیاد داره... ) و از اونجایی که کارگر اونها هندی بود کارم راحت میشد، ولی جواب اومد که عزیزم فلانی برای دیدین خانواده اش رفته و تا ۴ ماه دیگه نمیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;..... و اینطوری بود که فاطمه از رو رفت و به یه لباس معمولی بسنده کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تموم شد؟ نخیر بازم هست: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همون شهر عزیز و دوست داشتنی!!!!بندر عباس خبر میرسه که فلانی ها اومدن شیراز و به احتمال ۱۰۰٪  میان خونتون( یعنی سنگر بگیرید) و ما با کمال ارامش تلفن خونه رو از برق میکشیم و به مهمونهای خوش خیال میخندیم... عصر روز چهارم که جمعه هم باشه ، در خونه زنگ میزنن و با خوشبختی کامل میبینی مهمونها پشت در وایستادن و میگن: هر چی زنگ زدیم جواب ندادید برای همین اومدیم!!!!!!!! و بعد از کلی نشستن میبینی ساعت ۱۰ شب شده و نمیشه مهمون بدون شام بره!! برای همین تمام پیتزاها و سالاد ماکارونی و ناگت های مرغی که برای یه هفته نبودنت برای همسر جان و برادر عزیزش اماده گذاشته بودی رو میاری برای مهمونها و اونها هم کلی خوششون میاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چی بود این هم گذشت و همراه مادر شوهری و مهدی کوچولو میری مسافرت ...یعنی همون شهر خوش اب و هوا و قشنگ!! بندر عباس... و یادت میره لب تاپ رو ببری که از دنیای مجازی عقب نمونی!! روز دوم مسافرت یه دفعه میبینی گوشیت کار نمیکنه، در واقع سیم کارتش از کار افتاده...با شماره خودت تماس میگیری و با کمال تعجب میبینی یه اقای محترم جواب میده!! بعد از کلی پرس و جو میفهمی که مخابرات شیراز اشتباهی سیم کارت تو رو سوزونده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;..و این یعنی ۸ روز بیخیبری از همه...اونم تو روزهای انتخا  بات... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی همون روزها تصمیم میگیرید شب که هوا بهتره با اقا کوچولو برید خرید... ولی هنوز ۵ دقیقه بیشتر از قدم گذاشتن به مجمتع تجاری نمیگذره که قیافه گل پسر به شدت تو هم میره و در دنباله صداهایی و ................&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; و مجبور میشید با سرعت هر چی بیشتر خودتون رو به خونه برسونید چون فسقلی خیلی از این موضوع بدش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و بالاخره میرسیم به مورد اخر که از همه بیشتر حرص من رو در پی داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از ۲ سال انتظار ، خونه عزیز و قشنگت ساخته میشه و اماده تحویل،اما درست در همون ماه تحویل خونه، همسر جان باید منتقل بشن به یه شهر دیگه!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از امروز باید رسما اسمم رو عوض کنم... اگه پیشنهادی دارید صمیمانه میپذیرم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدشانسی تمام مواردی بود که گفتم که اونم در طی ۳ماه همین امسال اتفاق افتادن و من همون بدشانس هستم... از اشنایی با شما خیلی خوشبختم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;( دوستهای گلم یکشنبه میرم مشهد...هر کی سوغاتی میخواد دستش رو ببره بالا... )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;انشای تابستانی :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;تعطیلات خود را چگونه خواهید گذراند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;ما قرار است در دومین هفته از این تابستان شیرین , با سر و کله و دست و پا و هر جای دیگر موجود از بدنمان به سوی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;شهر عزیز و دوست داشتنی مشهد بشتابیم , اخر ما کارهای بسیار مهمی برای انجام داریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;و باید عقده های این مدت دوری و نبود جنس مونث در اطراف خوندمان را با هر وسیله ای پر کنیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;و میدانیم که خیابانهای مشهد بی صبرانه منتظر ورود ما هستند تا با دقت کافی انها را متر کنیم ,مبادا در این مدت کم و کاستی پیش امده باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;البته خبر بسیار بسیار مهم و اصلی که از ماهها پیش ما را به ذوق اورده و به جنب و جوش واداشته,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;یک مجلس عروسی باشکوه از نوع عروسی خواهر جان میباشد که قرار است باز هم به همان دلیل قبلی یعنی عقده گشایی,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;از اول مجلس تا انتها ,همان وسط بنشینیم و بقچه عقده هایمان را باز کنیم تا همه عزیزان فیض کافی ببرند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;از انجایی که ما انسان بسیار ورزش دوستی هستیم و الان چیزی حدود 2 سال است که پای مبارکمان به هیچ گونه استخر و حوضچه و .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;باز نشده, قرار است روز در میان به امر خطیر شنا بپردازیم...ولی نمیدانیم این ندای درونی از کجا می اید که هی به ما می گوید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;فاطمه , بدان و اگاه باش که تو در همان نیم متر اول به سان تکه ای سنگ ((به زیر اب خواهی رفت..))&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;))&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;********&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;خلاصه این که در یک تور یک روزه زیست خاور گردی هم ثبت نام کرده ایم که مبادا مغازه ای کم یا زیاد شده باشد و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;ما بی خبر مانده باشیم.. در ضمن قرار است دلی از عزای سیب زمینی سرخ شده های کافی شاپش هم در بیاوریم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;از دیگر اهداف بسیار مهم و حیاتی ما در این سفر علمی,فرهنگی,تفریحی و ... سینما رفتن است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;چون مطمئنیم که متصدیان فروش بلیط در سینماهای مشهد ( افریقا و هویزه ) بسیار دلشان واسه مشتری دائمی سابقشان تنگ شده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;از انجایی که ما انسان بسیار شریفی هستیم و دلمان نمیخواهد کار و کاسبی ملت کم و کاستی داشته باشد,&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;به شدت خودمان را موظف میدانیم که حداقل هفته ای 2 بار سری به کافی شاپ مورد علاقه مان بزنیم و فقط از روی اجبار اسنکی بخوریم و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;ثواب کنیم...بالاخره برای ان دنیا هم باید ذخیره ای داشته باشیم یا نه؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;و این را هم میدانیم که با رفتنمان جمعی خوشحال و شاد میشوند...پس ما ادم بسیار خوبی هستیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;********&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;این بود انشای تابستانی ما...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : دوستهای گلم اگه با امام رضا(ع) کاری دارید بگید تا برم دو دستی بچسبم به حرم و حاجتتون رو بگیرم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 21:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=EN&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;همیشه به همه می گفتم ,هیچوقت چیزی رو به زور از خدا نخواهید,&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;ولی خودم خواستم,شاید هم تقصیر قانون جذب یا همون کائنات بود که اون خواسته رو مستقیما وارد زندگی من کرد,&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;اما به بهای گرفتن خود زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;سر یه دو راهی وایستادم و هر لحظه نگاهم به یه طرف میچرخه,یک راه پشت سرم هست و راه دوم روبه روم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;تصمیم سختیه,هر رراه رو انتخاب کنم ممکنه هزاران اتفاق بیفته,اینم یکی از خاصیت های همیشگی زندگی من بوده: &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=5&gt;ریسک کردن!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;می دونم که ته مغزم یه چیزی هست که میگه: فاطمه,تو که میدونی می خوای چه کار کنی,پس چرا بازم سعی می کنی بهانه بیاری و نشون بدی داری فکر میکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;به این کار میگن دروغ گفتن به خود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;******************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;حدود 8 ساعت بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;اگر و مگر های منفی تمام ذهنم رو پر کردن,متاسفانه کسی هم نیست که بخوام ازش راهنمایی بگیرم,&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;یعنی اصلا طوری نیست که بخوام به کسی بگم و کمک بگیرم,فقط و فقط از تمام دوستهای نازنینم میخوام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;که برام دعا کنید,از خدا بخواهید... نمی دونم...به زبون خودتون دعا کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;پ.ن 1 : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=5&gt;خدایا !&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt; حتما باید پیامبری باشه تا معجزه اتفاق بیفته؟ من هنوز نگاهم به آسمون دوخته شده,منتظر یه معجزه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;پ.ن 2: زندگی داره سخت ترین امتحانش رو از من میگیره,امیدوارم رد نشم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;پ.ن 3: من خیلی خیلی از زندگیم راضی ام, همسری دارم که در بدترین شرایط روحی در کنارم بوده و نذاشته احساس تنهایی کنم,&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;قدر عزیزانتون رو بدونید,یه همسر خوب ,فرشته ای از طرف خداست,برای آرامش و احساس خوب داشتن توی این دنیا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;پ.ن 4 : ممنون که سوال نمی کنید چی شده یا چی قراره بشه,چون فکر نمیکنم جوابی داشته باشه! . ممنون که برام دعا می کنید!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 20:34:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://maghzekhali.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;من دوباره اینجام... هیچ جای دوری نرفته بودم و هیچ کار خاصی هم نمی کردم ...ولی بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خوندم و خوندم... هزار بار نوشتم و در یه لحظه ی خیلی کوتاه همه رو پاک کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی من اینجام... دارم به صداها گوش میدم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تنهایی داره به من درس میده...دوباره شاگرد شدم و معلمم داره بهم میگه از این به بعد باید خودت باشی و خودت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دور باشی و سر سخت... مهربون باشی و قوی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نباید برای خواسته هات متکی به کسی باشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باید اون اشکهای داغ رو نگه داری برای خلوت خودت...نکنه یه وقت عزیزت اونها رو ببینه و دلش ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شاید دلش بشکنه...شاید غصه دار بشه... مگه نه این که زنها همیشه تکیه گاه مردها بودن؟ حتی قوی ترین مردها؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;معلمم میگه : روزهایی که دارن میان, پر از اتفاقهای ناخواسته و عجیبن... نکنه کم بیاری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نگاه یه فرشته ی کوچیک به تو دوخته شده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تنهایی چیز عجیبیه...یه لذت تلخ و قشنگ داره... صداها شکل دیگه ای پیدا میکنن.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و بازم من میمونم و سکوت این اطاق...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باید سرت رو بالا بگیری... فقط و فقط خودت هستی و یه دنیا مسئولیت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;امشب هم گذشت و وارد فردای دیروز شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حالا آرومم, خیلی هم زیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این روزها که میگذره احساس میکنم شیطون در زوایای تاریک و دنج این اطاق نشسته و &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;داره من رو نگاه میکنه,از اون نگاه های خبیثانه,یه پوزخند معروف هم رو لبش هست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی کاری به کار هم نداریم....یه همزیستی مسالمت آمیز!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من , شیطان و تنهایی هایم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پ.ن ـ دوستهای خوبم.. من نه ناراحتم نه غصه دار...گاهی دوری از عزیزانت سخت میشه و&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ادم دلش میخواد یه جوری خودش رو خالی کنه...همین !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maghzekhali&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>maghzekhali</dc:creator>
<guid>http://maghzekhali.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
