من دوباره اینجام... هیچ جای دوری نرفته بودم و هیچ کار خاصی هم نمی کردم ...ولی بودم...

خوندم و خوندم... هزار بار نوشتم و در یه لحظه ی خیلی کوتاه همه رو پاک کردم...

ولی من اینجام... دارم به صداها گوش میدم...

تنهایی داره به من درس میده...دوباره شاگرد شدم و معلمم داره بهم میگه از این به بعد باید خودت باشی و خودت...

دور باشی و سر سخت... مهربون باشی و قوی...

نباید برای خواسته هات متکی به کسی باشی...

باید اون اشکهای داغ رو نگه داری برای خلوت خودت...نکنه یه وقت عزیزت اونها رو ببینه و دلش ...

شاید دلش بشکنه...شاید غصه دار بشه... مگه نه این که زنها همیشه تکیه گاه مردها بودن؟ حتی قوی ترین مردها؟!!!

معلمم میگه : روزهایی که دارن میان, پر از اتفاقهای ناخواسته و عجیبن... نکنه کم بیاری؟

نگاه یه فرشته ی کوچیک به تو دوخته شده...

تنهایی چیز عجیبیه...یه لذت تلخ و قشنگ داره... صداها شکل دیگه ای پیدا میکنن..

و بازم من میمونم و سکوت این اطاق...

باید سرت رو بالا بگیری... فقط و فقط خودت هستی و یه دنیا مسئولیت...

امشب هم گذشت و وارد فردای دیروز شدم...

حالا آرومم, خیلی هم زیاد...

************

این روزها که میگذره احساس میکنم شیطون در زوایای تاریک و دنج این اطاق نشسته و

داره من رو نگاه میکنه,از اون نگاه های خبیثانه,یه پوزخند معروف هم رو لبش هست...

ولی کاری به کار هم نداریم....یه همزیستی مسالمت آمیز!!!

من , شیطان و تنهایی هایم ...

پ.ن ـ دوستهای خوبم.. من نه ناراحتم نه غصه دار...گاهی دوری از عزیزانت سخت میشه و

ادم دلش میخواد یه جوری خودش رو خالی کنه...همین !