تراوشات یک مغز خالی
اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست
زنده این گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرفها دارم در دل
میگزم لب به سکوت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۸ ساعت 17:41 توسط فاطمه |
هر چند وقت یه بار یه چیزهایی تو مغزم اضافه هستن...مجبورم بریزم بیرون...
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
اسفند ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
اردیبهشت ۱۳۸۸
فروردین ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
پیوندها
یه دختر بیست ساله
میس طلبه
چراهای زندگی
خانم خونه
قطره بارون
بغض خاموش
ترمه های رنگی مادر بزرگ
بلفی و لی لی پیت
عروس بیچاره
پزشک نیمه دیوانه
گل من بخند
دزیره
چیزی به نام زندگی
هوهووو
اشیانه عشق من و اقای همسر
حیف خدا نیستم
صدف
یک دنیا خاطره
واقعیت و خیال
شمیم خانومی
داستانسرای عمولی
نوشته های یک مامان
اطاقی از آن خود
من و یه اقای شیک
مارکوپولو
نگین شیراز
روبان سفید
آرین و مامانی
زن و شوهر سانسور نشده
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
شیرین یا تلخ
پیشنهاد بی شرمانه
نعنا خانوم
خیال ایینه
BLOGFA.COM