سلام...

امروز دوباره اومدم اینجا رو یه اب و جاروی اساسی کردم و  انشاا... قراره دوباره روبراه بشه...

باور کنید به یه زمان طولانی نیاز داشتم تا فکرم رو یه استراحتی بدم و با یه روحیه تازه ادامه بدم...

حالا اگه حوصله خوندن دارید میگم این مدت چه کارهایی کردم...

اول از همه بگم که گل پسر نازنینم دوباره همراه مامان بزرگش رفته کویت . حتما همه تعجب میکنید و احتمالا مثل خیلی ها سرزنش که چرا اجازه دادی بره...باید بگم شدیدا به این تنهایی و ریکاوری نیاز داشتم..نه این که خدای نکرده مهدی مزاحم من باشه...من باید یه مدت تنها میموندم تا دوباره خودم رو پیدا میکردم...وقتهایی رو در سکوت این خونه میگذروندم و میفهمیدم خیلی چیزها اون طوری که به نظر میان نیستن و زندگی کوتاه تر از این حرفهاست...و خلاصه این که ۱ ماه تنهایی واقعا برای من اثر بخش بود و حالا دوباره شدم یه همسر و یه مامان شاد  و پر انرژی مثل قبل...

مهم ترین و بهترین کاری که در طی این مدت انجام دادم رفتن به تهران بود که فقط میتونم بگم ۱۰ روز رو فوق العاده گذروندم... خواهر عزیزم رو حسابی به زحمت انداختم و شرمنده خودش و همسر خوبش شدم....

تقریبا یه تهران گردی کامل هم انجام دادم.... که این یکی هم بخاطر لطف و مهربونی دختر خاله ی نازنینم بود... و به جرئت میتونم بگم بهترین روز این سفر ؛ روزی بود که صبح اول رفتیم بازار قدیمی تجریش...همیشه دلم میخواست این بازار بزرگ رو که توی اکثر داستانها ازش یاد شده رو ببینم...نماز ظهر رو توی امام زاده صالح خوندیم و جای همتون خالی دلی از عزای آش رشته های بازار در آودیم...

بعد از کلی گشت زدن به این نتیجه رسیدیم که برای اولین بار  یه رستوران قدیمی تو بازار رو هم تجربه کنیم.... خیلی خوب بود.. همه جور تیپ و قیافه اونجا بودن و جالبترینش میز رو بروی ما بود که ۶ تا خانوم نسبتا مسن نشسته بودن ..همه هم با کفش اسپرت

تجربه خیلی جالبی بود...یه کافه قدیمی با صدای قلیون و عکس درویش روی دیوار و تخت سنتی و خلاصه جایی بود جالبناک برای آدمی مثل من  و دختر خاله ام که اولین بارمون بود...

اگه فکر کردید ما بعد از خوردن این همه چیز از رو رفتیم  که بریم خونه سخت اشتباه کردید...دوباره سوار ماشین شدیم و پیش به سوی کجا؟ ............استخر!!!!!!  البته تقریبا یه ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم و کلی از غذاهامون هضم شده بود   ولی با خوش شانسی تمام دیدیم استخرش فقط مردونست!!

ولی ما پررو تر از این حرفها بودیم و رفتیم یه استخر دیگه...و همه جا رو با قدوممون مزین کردیم...از جمله سونای خشک و بخار که من حداکثر زمان استفاده ام ۲ دقیقه بود... و از همه دیدنی تر پریدن من تو حوضچه اب سرد یا بهتر آب یخ بود که با یه جیغ بنفش همراه شد که کل خانمهای محترم موجود اونجا با یه نگاه عاقل اندر سفیه وراندازم کردن و سری از روی تاسف تکون دادن...

بالاخره ما تصمیم گرفتیم برگردیم خونه!!!!! ولی قبلش گفتیم نمیشه که از استخر برگردی و هیچی نخوری!!!! و نتیجه این فکر خریدن ۴ پرس مرغ سوخاری و استریپس شد...البته تنهایی که نخوردیم...خاله جان و شوهر خاله جان هم بودن...بله دیگه... بالاخره یه روز که هزار روز نمیشه...

 

یه روز خیلی خوب دیگه هم داشتم که زحمت اون گردن خواهر نازم و همسرش بود.. رفتیم دیدن

جاده چالوس و این  و 1و 2 ....

کیفیت عکسها خوب نیست چون هم با موبایل گرفته شده هم این که اون موقع فکر وبلاگ نبودم و برای یادگاری خودم همینطوری گرفتم...

اینم ۲ تا عکس از بازار تره بار تجریش1 و 2  

و یه خبر مهم دیگه.... دیدار من با بهترین و عزیز ترین دوست وبلاگی که تا به حال داشتم....میتونید حدس بزنید کی؟    معلومه دیگه  دینا خانومی  نازنین... که هر چی از از این قرار بگم کمه... یه دوست بینهایت صمیمی و مهربون و یک رنگ... خیلییییییییی شبیه به تمام تصورات من... و البته خیلی زیاد دوست داشتنی... حرف زدیم و حرف زدیم و خندیدیم و لذت بردم...واقعا اون لحظه ها برام شیرین و به یاد موندنی بود.... ممنون دینای نازنین ...هم برای گل قشنگی که برام آوردی هم برای بودنت و هم برای تما م اون دقایقی من  با پرچونگی حرف زدم و تو گوش کردی و قضاوت نکردی...خیلی زیاد این حرکتت برام ارزشمند بود... به تو میگن یه دوست واقعی.....

و در آخر ...یه روز هم به دیدن دوستهای گلم تو سایت کتابخانه مجازی نود و هشتیا گذشت...یه سایت خوب برای خوندن کلی کتاب...بحث کردن در مورد هر موضوعی از فیلم و کتاب و هنر بگیرید تا الی آخر...و مهمتر از همه داشتن دوستهای خوب و واقعی...یه سر بزنید پشیمون نمیشید...

 

من رو میتونید تو این عکس  پیدا کنید  بقیه بچه ها هم پشت صحنه هستن چون داشتیم میرفتیم...

خب دیگه اینم از این مدت که نبودم... از مهدی هم عکس جدید ندارم...این مال ۱ هفته قبل از رفتنشه

مهدی و اینم صدرا  خواهر زاده ناز من...

امیدوارم مثل قبل اینجا باشم و همراه وبلاگهای قشنگتون...

دزیره عزیز شرمنده محبتت هستم... ممنون که همیشه به یادم هستی ...

این بود انشای ما....