خبر از احتمال وقوع یه اتفاق بد بهت میدن, خیلی خیلی بد! نمی خوای بهش فکر کنی,حواست رو پرت میکنی,
ولی فکر اون اتفاق مثل یه غده سرطانی می چسبه بهت و ولت نمیکنه. همینطور به زور وارد مغزت میشه و
بالاخره مجبور میشی بهش فکر کنی و به تبعاتی که در پی خواهد داشت...اون وقته که دلت میخواد چشمهات رو
محکم ببندی و گوشهات رو بگیری و داد بزنی بگی " نه,امکان نداره,یعنی نباید بشه"
بعد آروم میشی, بغض میکنی و دلت میخواد یکی بهت بگه : همه چی دروغه!
بازم بغض میکنی و گریه میکنی ,ولی بازم یه نفر میگه: باید قوی باشی,ضعیف باشی می شکنی و تو
باید یه مادر محکم باشی!!!
اون وقته که آرزو میکنی ,کاش توی خلقت ,یه سنگ بودی,سخت و سرد,
بدون احساس و اشک و آه و ناله...
خدایا!
کجایی؟ مگه همه چی دست تو نیست؟ مگه تو برایزندگی بنده هات تصمیم نمیگیری؟
می دونی که نمیتونم ,خرد میشم ,میشکنم , کمکم کن , نذار این اتفاق بیفته...!
همه چیز رو به تو می سپرم , نا امیدم نکن که طاقت ندارم...