خبر از احتمال وقوع یه اتفاق بد بهت میدن, خیلی خیلی بد! نمی خوای بهش فکر کنی,حواست رو پرت میکنی,

ولی فکر اون اتفاق مثل یه غده سرطانی می چسبه بهت و ولت نمیکنه. همینطور به زور وارد مغزت میشه و

بالاخره مجبور میشی بهش فکر کنی و به تبعاتی که در پی خواهد داشت...اون وقته که دلت میخواد چشمهات رو

محکم ببندی و گوشهات رو بگیری و داد بزنی بگی " نه,امکان نداره,یعنی نباید بشه"

بعد آروم میشی, بغض میکنی و دلت میخواد یکی بهت بگه : همه چی دروغه!

بازم بغض میکنی و گریه میکنی ,ولی بازم یه نفر میگه: باید قوی باشی,ضعیف باشی می شکنی و تو

باید یه مادر محکم باشی!!!

اون وقته که آرزو میکنی ,کاش توی خلقت ,یه سنگ بودی,سخت و سرد,

بدون احساس و اشک و آه و ناله...

خدایا! کجایی؟ مگه همه چی دست تو نیست؟ مگه تو برای

زندگی بنده هات تصمیم نمیگیری؟

می دونی که نمیتونم ,خرد میشم ,میشکنم , کمکم کن , نذار این اتفاق بیفته...!

همه چیز رو به تو می سپرم , نا امیدم نکن که طاقت ندارم...

 

(( در راه عشق شک گناهی ست بس بزرگ ))

و بازم به قول جبران : *مرگ همراه با اشتیاق رو به زندگی با دلمردگی ترجیح میدهم *

امروز بازم به همون دلایلی که من هیچوقت ازشون سر در نیاوردم ! یاد خاطرات قدیمی افتادم و دارم دفتر هام رو زیر و رو میکنم

یه جا میخندم وصفحه ی بعد آه از نهادم بلند میشه و با خودم میگم : چقدر طفلکی بودم...

امروز از دست یه نفر خیلی عصبانیم .زیادی هم عصبانیم...ولش کن عصبانیت خیلی حوصله میخواد.

دلم میخواد برم مهدی رو سیخ کنم تا بیدار بشه. ( احتمالا فکر میکنه مامانش سادیسم داره).

راستی کم کم دارم به جمع آدمهای پر مشغله می پیوندم. دارم از همسر گرام فتو شاپ یاد میگیرم تا وارد کار

طراحی تبلیغاتی بشم...

یه جای یکی از اون دفترها نوشته بودم: ( البته بگم که اون موقع از نظر روحی و عقلی در حد افتضاح بودم. )

(( ...دلم میخواد لب پنجره بشینم و به سه طبقه پایین تر خیر بشم. به این بلندی کوتاه و بخندم بلنده بلند...

به این همه آدم که نمیدونم چطوری وجود هم رو تحمل میکنن؟!!!...

...اون دستهای گرم و مهربون کجا پنهون شدن؟! دیگه سردی دستهام رو احساس نمیکنن؟ متوجه نیستن سردی داره

وارد چشمها و نگاهم میشه؟!...

... علی علی علی علی و باز هم علی ...میخوام اینقدر صدات بزنم تا تمام دنیا پر بشه از اسم علی

از حس گرم وجود علی شاید اون موقع دنیا هم گرم بشه...

...پرده داره با شدت به صورتم سیلی میزنه و من چقدر دلم برای ساختمونها و تیر چراغ برق و آسفالت خیابون و حتی درختها

میسوزه! بوی شمال میاد و من چقدر دلم هوای ساحل دریا رو کرده... ))

خب بسه دیگه آبروم رفت. اگه بقیه اش رو هم مینوشتم بیشتر به عقلم شک میکردید.

بازم وسایلم ناپدید شدن .حتما عباس برده ( جن خونه ی ما ) خدا کنه زود برگردونه...

_ فیلم جدید آل پاچینو و رابرت دنیرو رو حتما ببینید. میشه اسمش رو این جوری معنی کرد: *عادلانه بکش*

من دلم خیلی چیزهای خوب میخواد...مثلا خوابیدن...

_اگه خیلی دوست دارین دود از سرتون بلند بشه در اسرع وقت کتاب (( دنیای صوفی )) رو بخونید.

نوشته ی یوستین گردر...

_ این چند روز اینقدر فیلم نگاه کردم شبیه سی دی و دی وی دی شدم. دچار دیسک کمر و کوری هم شدم (عینک طبی جنبه ی تزیین

دراور داره)

_ بازم زبونم گیر کرده و هرچی علی میپرسه در جواب فقط هوم یا نچ میشنوه... بعد از چند دقیقه خیلی محترمانه

پرسید : امروز قرصهات رو چپه خوردی؟!!!!!!!

_ احتمال 99% سرما خوردم گلوم درد میکنه آب ریزش بینی شدید و عطسه و... رد بخیه هام هم به طرز عجیب و فجیعی

میسوزه. خانم دکتر های محترم چه کار کنم؟!!!

_ طفلکی نی نی ...برای چند روز از بوس های مامانس در امانه!!!

87/7/12

 

 

 

 

 

 

 

نمیدونم چرا این موقع شب که میشه تراوشات بهم ریخته ی مغز من شروع میشه. هر چند هیچ چیز جذابی بیرون نمیاد.

امروز خواب خدا رو دیدم. عجیب بود. یه نور. نور قشنگی بود. و یه نفر که نمیدونم کی بود گفت: خدا این شکلی

برای بنده هاش ظاهر میشه!!!

فکر میکنم خوابم یه لگد بود برای بیدار کردن من. از خیلی چیزها...چون جهنم رو هم دیدم...ترسیدم...

و بعد بیداری بازم فکر کردم اگه همین الان بگن باید بری جوابی دارم بدم؟!!!

( الان دارم آهنگ پدر خوانده رو گوش میدم.عجیب بهم آرامش میده )

انگار از اون وقتهاست که زبونم توی دهنم گیر کرده و دلم نمی خواد به کار بندازمش.

اینجور وقتها فقط به اطرافم نگاه میکنم و فکر میکنم .

راستی کسی هست که بگه یه مامان خوب چه شکلیه؟!!!!

                                  87/7/10

**اولین تراوشات مغز من**

 

یه احساس عجیب و غریب داره قلقلکم میده تا بنویسم  بعد از خیلی وقت  شاید ۲ سال و شایدم بیشتر   همیشه منتظر بودم تا حسش بیاد  زور زدم  تمرکز کردم  خط خطی کردم و ... ولی هیچی نیومد  اما الان یه دفعه دوباره دلم هوس کرد برای نوشتن  هر چند بدون موضوع...  بازم این احساسات عجیب و غریب من به کار افتادن و نمیدونم چه جوری مصرفشون کنم  شاید دلتنگم  واسه خیلی چیزها یا آدمها  یه اول مهر دیگه هم اومد و رفت و بازم برای من بی معنی ... کجا رفت اون آرزوهای بچه گونه؟ رویاهای شیرین آینده؟!!! کجای زندگی وایستادم؟ باید یه چیزی از خودم به جا بذارم یا نه؟ فکر میکنم و فکر میکنم... اگه همین الان بگن باید بری  جوابی دارم؟!!!!!