(( در راه عشق شک گناهی ست بس بزرگ ))

و بازم به قول جبران : *مرگ همراه با اشتیاق رو به زندگی با دلمردگی ترجیح میدهم *

امروز بازم به همون دلایلی که من هیچوقت ازشون سر در نیاوردم ! یاد خاطرات قدیمی افتادم و دارم دفتر هام رو زیر و رو میکنم

یه جا میخندم وصفحه ی بعد آه از نهادم بلند میشه و با خودم میگم : چقدر طفلکی بودم...

امروز از دست یه نفر خیلی عصبانیم .زیادی هم عصبانیم...ولش کن عصبانیت خیلی حوصله میخواد.

دلم میخواد برم مهدی رو سیخ کنم تا بیدار بشه. ( احتمالا فکر میکنه مامانش سادیسم داره).

راستی کم کم دارم به جمع آدمهای پر مشغله می پیوندم. دارم از همسر گرام فتو شاپ یاد میگیرم تا وارد کار

طراحی تبلیغاتی بشم...

یه جای یکی از اون دفترها نوشته بودم: ( البته بگم که اون موقع از نظر روحی و عقلی در حد افتضاح بودم. )

(( ...دلم میخواد لب پنجره بشینم و به سه طبقه پایین تر خیر بشم. به این بلندی کوتاه و بخندم بلنده بلند...

به این همه آدم که نمیدونم چطوری وجود هم رو تحمل میکنن؟!!!...

...اون دستهای گرم و مهربون کجا پنهون شدن؟! دیگه سردی دستهام رو احساس نمیکنن؟ متوجه نیستن سردی داره

وارد چشمها و نگاهم میشه؟!...

... علی علی علی علی و باز هم علی ...میخوام اینقدر صدات بزنم تا تمام دنیا پر بشه از اسم علی

از حس گرم وجود علی شاید اون موقع دنیا هم گرم بشه...

...پرده داره با شدت به صورتم سیلی میزنه و من چقدر دلم برای ساختمونها و تیر چراغ برق و آسفالت خیابون و حتی درختها

میسوزه! بوی شمال میاد و من چقدر دلم هوای ساحل دریا رو کرده... ))

خب بسه دیگه آبروم رفت. اگه بقیه اش رو هم مینوشتم بیشتر به عقلم شک میکردید.

بازم وسایلم ناپدید شدن .حتما عباس برده ( جن خونه ی ما ) خدا کنه زود برگردونه...

_ فیلم جدید آل پاچینو و رابرت دنیرو رو حتما ببینید. میشه اسمش رو این جوری معنی کرد: *عادلانه بکش*

من دلم خیلی چیزهای خوب میخواد...مثلا خوابیدن...